میان جنگل
گرگرفته تاریخ قدم میزنم.
شعرها
در کوچه های ذهنم شورش میکنند
و فریادهای آزادی سر میکشند
جنگ میان آزادی و بردگی،
در مردابی از
نابرابری غرق میشود.
تو میگویی من کافرم؟؟
به جرم زن بودنم!!
ایراندخت بانو، اما اشک میگرید
بر گورستان تاریخ
۱۰,۰۰۰هزار ساله اش ،
نسل مهساها و
به آتش کشیدن آلاله ها بر گردنت،
سرزمینهای آریایی را
آغشته به سکوتی مرگبار کرده است.
آتش قربانیان هر لحظه
میسوزاند
کوروش ها و داریوش ها را،
خدایان باستان
تاریخ را ورق میزنند
و الهه ی میترا
بی عدالتی را فریاد میزند.
مینگرند
از غرب اندوه به شرق خونین
تا بدانند
اصحاب کدامین غارند
که اینچنین
مسخ افیون ستم گشته اند.
