نسل ما، دشتی بود پر از گلهای رنگین که به دست خونین تعصبات و خرافات رو به فنا رفت و در گرداب تاریک تاریخ با کوهی از حسرت ها و بغض هایی فروخورده زنده به گور شدند و میشوند.ما را ترساندند،زبانمان را بریدند و از کلمات برایمان زندانی ساختند که بی پناهیمان را نتوانیم فریاد بزنیم.عمریست گلویمان از سرب های داغ پر شده است و روح مان در زنجیر افکار پوسیده ایست که میان ریل های قطار زندگی در هم شکسته است.
قوانین را با ذهن های غبار گرفته و سنت های هزار ساله بر ما دیکته کردند.اشعار و کلمات و آزادی اندیشه را به غارت بردند.واژه ها خسته اند،صدای سرفه های سینه سوز سه تار زندگی آتش به جان ها میکشد و در میدان بی کران غصه ها بی سرآغاز رهایمان میکند.فانوس ها یکی پس از دیگری خاموش میشوند ودیوار سنگیه اجبار هر روز ما را احاطه میکند و در سرزمین های ناامن شریعت میان بدعهدی ها غرق مان.
اما بدانید روزی سنگهای سکوت ترک برمیدارند و اشکها باران هایی خواهند شد که درختان پژمرده ی امید را بارور خواهند کرد و چون گلی از میان خاک های خشکیده روییده خواهند شد.
