چنین نوشت سرنوشت
داستان دل های خسته را
مرا غرق دریای پر تلاطم وجودت
تو را غرق زلف سیاه یار دگر
مرا مست جادوی خنده هایت
تو را اسیر عشق گذشته
من دلواپس جام های خالی از عشق
تو مست دلبستگی های دیروز
تو عاشق،عاشقی های رنگا رنگ
من همچون فرهاد،مجنون غزل های نابت
دیگر خواهم رفت
دیگر هرگز باز نخواهم گشت
زمستان سرد و سوزناک زندگی را تکرار نخواهم کرد
هرگز بر آن صندلی چوبی نخواهم نشست
به یاد آن مرد شکسته دل نخواهم گریست
به دیاری دیگر سفر خواهم کرد
به دنیایی که رنگ خاطراتت را ندهد
به دیاری که حرمت عشق را می دانند.
