باختم تمام زندگیم را
آهسته به سوی خزان می رود
روزی که برگ های زرد شده ی درختان عمرم
زیر قدم های بی رحم سرنوشت،خش خش صدا میدهد
ترسم از روزی است که
تمام گل های باغچه عمرم پژمرده شوند
و صدف های درونم
درد بزرگی را احساس کنند
در سکوتی پر از
فریاد ها و سخن های نگفته
رو به سوی خدا میکنم
صدایش را نمیشنوم
در تنهایی به خالق هستی می اندیشم
آیا او هم مرا ترک کرده؟
