و اکنون ایستاده
در سیاه ترین نقطه ی وجودی انسان
بر لبه ی پرتگاه کوه زندگی ام
سر تا سر پر از پوچی
هوای سردش تک تک استخوان هایم را می لرزاند
دست هایم سست…
زبانم قفل…
راه گریزی نیست!؟
توان کشیدن گرانی بار گذشته ام را ندارم
از پرت شدن هراسانم
در لحظه هایی مبهم
روزی صد بار در خود می شکنم
افسوس تاریکی گذشته با سایه سنگینش
مرا در قفسی حبس کرده
توان فریاد تنفر را ندارم
آری ،بغضی گلویم را می فشارد
فریاد خواهم زد
پرواز خواهم کرد.
