همچون خرابه ای میان جنگهای بشریت در دورترین نقطه از خود نشسته ام و به جهان پیرامون مینگرم،از چشمانم خون به جای اشک سرازیر میشود،که چگونه انسان ها می توانند یکدیگر را زیر سیلی محکم کلمات له کنند و در هر لحظه اش من اعتماد از دست رفته ام را بارها و بارها از دست میدهم و رنج نهفته در وجودم فریاد می زند، و هنگامی که نابرابری و نادانی را میبینم چهار ستون ارزشهایم فرو ریخته و به وجود پرودگار شک میکنم …تا کجا پیش خواهد رفت…..تا چه زمانی از خوار کردن یکدیگر لذت خواهند برد؟….مگر همه ما انسان نیستیم مگر جوهر وجودی ما انسانیت نیست؟مگر کوله بار ما محبت نیست؟

اینجا در دنیای من
همه اسیرکلاغ های سیاهند
حتی کبوترها هم آواز را از یاد برده اند
و به ناله روباه گوش سپرده اند

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *