گاه میخواهم تاریخ را به بند کشیده
سلاخی کنم
تا شاید آرزوهایم را
از طلسمش رها سازم…
به ساعت شماطه دار روی دیوار نگاهی می اندازم
ناگاه عقربه های سنگی و بی رحم،الفبای زمان را از درون فریاد میزنند…۱ ۲ ۳ تیک تاک.ارابه ی مجلل ارواح
بیگانه ظاهر میشوند و بی شرمانه روبه رویم نشسته و لبخند بر لبهایشان ظاهر می گردد.
گاه میخواهم همچون اهریمن
زمین را نفرین کنم
تا شاید امیدهای خفته
در قعر آتشفشانها را آزاد سازم.
ستاره ای از آسمان سنگی سقوط میکند و زمین به لرزه می افتد.انسان،زمان را تقطیر میکند.بر شکوه سنگ اشک می ریزد،چرا که سنگ ها خود خیال اند و خود را در خود به دست خود حبس میکنند،زیرا که سنگها آب نمیشوند-یخ نمی زنند-فریاد نمیکنند.در این ویرانکده ی بی سرانجام در میان انبوهی از سایه های تب زده خود را یکه میبینند.
و گاه میخواهم همچون موجی باشم پهناور
که در انتظار ساحلی نباشم
میخواهم غافل شوم از امید
که در التماسش به دنبالش نباشم…
به تن عریان غروبها به لحظات ابدی مینگرد.به آخرین تجسم خود از خیال کهن،و از کوچه های بی رهگذر گذر میکند.به خنکای خاموش اما شعله ور خیره میشود.به چه می اندیشد؟به ارتعاشی از انتشار خواسته هایش و ناگاه خود را بر لبه ی پرتگاه میبیند.و به خود میگوید:”من در کدامین راه اشتباه کرده ام که اکنون،به کوره راهی از راه های بی پناه ،پناه آورده ام.”و افسوس مرز میان خیال و واقعیت.
و چنان میخواهم کافر باشم
که به مسجد-کنیسه و کلیسا رهسپار نشوم
حافظه بی رحم همچون داستان غم انگیز نشخوار میکند و ستون زمان فرو می ریزد.و اینچنین آموخت که در جزایر خوشبختی تاوان اعمال را باید پرداخت کرد و این تاوان همان زخم های دردناک بر روح است،که التیامش سالها به طول می انجامد.
از وعده های دروغین
عدالت های خشکیده
بر چوبه ی درختان بی گناه
از حقیقت های پنهان شده
در بیشه های نفس گیر حبس شده
خسته ام…
#آنیتاآرزومانیان
