منم آن بیگانه ی ابدی
حبس شده
در دهلیزهای سرد قرون
منم آن رخساره ی
به آتش کشیده ی غزلها
آن اشکهای در حال سقوط و
خودکار پیر سالخورده ای
که آیه های چشمانت را
بر کاغذهای چروکیده اش
نازل میکند…
و در جستجوی نشانی از بی نشانی ها
دیوانه وار…هیچ را
با دهانی قفل فریاد میزند.
و همچون غریقی بی جان
نشانه میگیرد فنجان قهوه اش
برای غرق کردن کلمات ناگفته.
و به هیچ می اندیشد
به فروغ شعله های فانوسی
که میشکنند ،
لحظات ترک خورده بدون تو را…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *