نیمه شب
تکه کاغذهای مانده از
حاشیه روزنامه ها را میخوانم.
چشمهایم را بسته
و به هیچ…می اندیشم.
بارانهای اسیدی
بر سرم فرود می آیند.
در حافظه ام تصاویر
به شکل عجیب واقعی
همچون سربازانی
مارش تاریخ را مینوازند…
کلمات تولدی دیگر
با پایانی زودرس را تجربه میکنند…
صدای تیک تیک مداد بر کاغذم
واژه ها را از دل سکوت
به میدان نبرد پرتاب میکند…
نبض حروف
در میان جملات کم میشود
و در عبارت های بی مفهوم
جان میسپارند…
ماشین تحریر
جوهرش رنگ بر خود میبازد.
درد عجیبی هجاها را لرزاند
لغزش های زبانی
سحرگاهان
در لحظه ی نوشتن
نامه های بی پاسخ
ناگاه …
سکته ی مغزی کلمات
روی میدهد.
کاغذهایم متروکه میشوند
تمام واژه هایم مرده اند..
دیگر کسی به یاد نمی آورد
این”من”کیست…
#آنیتاآرزومانیان
