زندگی یک جبر است با تکرار بیشمار لحظاتش و همانند مساله ایست که باید آن را حل نمود،اما گاه موجود ضعیف النفسی به نام انسان به جای حل کردن مساله ترجیح به پاک یا فراموش کردن آن میکند و در ذهنش به این باور میرسد که به نتیجه مطلوب رسیده است.اما افسوس که روزگار با تمامی پستی و بلندیهایش آن را پررنگتر از قبل نمایان میسازد و خواسته یا ناخواسته مجبور به حل آن میکند،به هر حال ۴=۲×۲ است و نمیتوان آن را با ۵ تمامش کرد.شاید بتوانیم خود را قانع کرده اما حقیقتی یه نام زندگی را هرگز.
تاریخ …تو ای هرزه ی تکرار
در آغوش سرنوشت…
کاش در این جبر تاریخ امکان برگشت به گذشته وجود داشت برای پاک کردن یا دوباره نوشتن سطرهای خط خورده زندگی یا شاید با فریادی توانایی بیدار کردن گذشته به کما رفته مان را داشتیم تا با اضافه یا کم کردن خطی،حرفی یا نقطه ای آن را تغییر دهیم.اما هزاران افسوس که در حال زندگی میکنیم و راه برگشتی وجود ندارد جز تصاویر خاکستری رنگ و خط خورده.این قطار سالها است که ایستگاهش را ترک نموده.زمان کلمه ی عجیبیست و چه بی رحمانه همچون عروسکهایی بی روح میان چرخ دنده های زندگی میگرداند انسانهای رباط نما را.می اندیشیم اما دلیلی برای از دست دادن وجود ندارد گاه همه ی دارایی یک رباط،چون روح پژمرده و سرگردان اوست.می رود برای محو شدن،غرق گشتن در آبی بیکران آسمانها.جاده ها بهانه ایست برای رفتن و تاریکی بهانه ای دیگر برای غرق گشتن.او می رود اما،میداند روزی باز خواهد گشت،برای ماندن زیراانتخابی دیگر وجود ندارد.باید بماند،بجنگد و ایستادگی داشته باشد و آنگاه است که پیروزی در کمین است.
