کودک پریده رنگ سرزمینم
به دنبال دستان مهربان فرداها
تا میزند،نامه های نانوشته عدالت ها را
در شبانگاه عریان آریایی
و اشک ریزان
زیر نور نقره فام مهتاب
در آغوش بیستون و کوروش کبیر
تاریخ را بر هم میزند.
و چه بی رحمانه
دستان داغ شده و خسته دیروز ها را
هزار پاره میکند
میان دفترهای خط خورده گذشته
و معنا میکنند میان بغض و حسرت.
هر کدام تبعید شده
به زنداهای دروغ
در حین آزادی های به شرط
تقدیرهایشان را جا میگذارند
و در بلندای برج عبادتگاهی
در مکانی که آزادی
در آغوش غروب روزها جان میسپارد
میشوند پرپر،لاله های نوشکفته
در سایه ی خونابه های کودکان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *