قطار روزگار

Անցնում է, գնում է գնացքը կյանքի — երազների աշխարհից, ու չդառնալով անցյալին, կանգառներում մնում են հուշեր։ قطارِ روزگار از میان دنیایِ رؤیاها میگذرد، گذشته را هیچ میانگارد، و آرزوها، در ایستگاهها در حالِ رقصاند…

Անցնում է, գնում է գնացքը կյանքի — երազների աշխարհից, ու չդառնալով անցյալին, կանգառներում մնում են հուշեր։ قطارِ روزگار از میان دنیایِ رؤیاها میگذرد، گذشته را هیچ میانگارد، و آرزوها، در ایستگاهها در حالِ رقصاند…

درون کهکشان انسان ها سفر می کنم به ستون آفرینش ستارگان دست می یابم،سالهای نوری به دنبال شعله حقیقت از دل تاریکی ها عبور می کنم. گذشته ای نمی بینم آینده ای نمی یابم آری… ما خود توهمی از بودنیم…

در دنیای پر از خشم و کینه دوران نبرد قدرت ها دلقک ها می گریند_میخندند غبار ابهام فشارهای اجتماعی ابرهای باردار از ترور آرامش های درونی. به دنبال گم شده ی خویش در فقدان معنایند و چه دردناک است جستجوی…

در سمفونی مردگان پایان را معنایی نیست باورها را ارزشی نیست در این آشفته بازار گیتی فلسفه را معنایی نیست در فوران گدازه های تضاد درونی انسان را آرامشی نیست او به دنبال هویت خویش می گردد اما…. در درون…

در ارکستر دردمند روزگار در کنسرت بیامان واژهها شاعر، در وسعت بیکران هستی به رهبری عدالت، سمفونی سرود شادی را اجرا میکند و در دل شب،نالهی کرکنندهی نی غرق سکوتی عمیق میشود لودویگ بتهوون،با چشمهای بسته، به تماشای زیباترین تصویر…

در کدامین سیاره، زلزلهای به وسعتِ جهالتِ بشریت رخ داده که اینچنین کرات، بر کهکشانها آوار شدهاند؟

نامت جاوید باد ایران، آسمانت آبی باد ایران، در پس این سختیها و دوران، تو بمان، پاینده سرزمین شیران. ایران، ایران، ایران، نام تو افتخار دلیران. تو آغوشت مهد شاهان، وجودت سرشار از ایمان. ایران، ایران، ایران، پرچمت نشان شیر…

ای یار من_آرامشم همقدم و همراهمی چشمای تو دنیای من با خندهات رها میشم مثل نسیم_مثل بهار ستاره ی امیدمی با تو مسیر زندگی یه قصه ی بی انتها آغوش تو پر از سکوت پز از فریاد بی…

قوانین در جای خود لازمه نظم اجتماعی و تضمین حقوق افراد جامعه هستند.اما گاهی بشر برای اینکه بتواند برخلاف جریان حرکت کند،در سایهٔ این قوانین سرپوشی بر اعمال ناعادلانه خود می گذارد.بدتر از آن، در برابر بیعدالتی عدالتی سکوت کرده…

گوشه ی دنج تنهایی به اندازه ناگفته هایی ست که غزل فروش آنها را به حراج می گذارد. و از ناله سینه های خشکیده سازها بغضی در گلو می رقصد. در اردوگاه اجباری زندگی قاصدکها بی وقفه بر درهای قفل…