از انسان بودن استعفا میدهم
به دنبال گوهر وجودیش می گردم
عرصه عالم را زیر پا گذاشته،نمیابم
میروم،از ستارگان میپرسم
سینه شان از غم بی جان میگردد
با بغضی لب به سخن میگشایند
قلبهای پر از محبت،
خالی از لطافت گشته اند
با سرعت نور وجدانها کشته میشوند
آخر در این سیاره ی خروشان
حتی بوی انسانها
به فراموشی سپرده میشود
و در آن سوی کهکشانها
سرنوشت انسانها را
جنایت ها و حکایتها را قلم میزنند
تا درس عبرتی گردد
برای آنان که
در لابه لای سایه ها زندگی میکنند…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *