چشمای گریه دارِ شب
دلگیرِ لحظه های توست
غرق شدنِ آرزوها
تو عمقِ چشمهای توست

کاشکی بدونی این روزا
چه سرد وُ ساکته دلم
تو شهرِ بیصداییها
خسته از این روزا شدم

تو اوجِ پاییزی بودن
به دستِ تو بهار میشم
دستامون تو دستای هم
به گیسوهات دست میکشم

قصه ی ما قصه هایِ
هزارتای قوی عاشقه
قصه ی، یه دشتیه، که
لبالب از شقایقه

ابر شدم،بارون شدی
سَرو شدم، برف شدی
قصه ی پُر غصه بودم
بغض شدم، حرف شدی

آسمونم دلش گرفت
ستارها کم سو شدن
خاطره هات تو موجِ شب
قایقِ بی پارو شدن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *