در گریزم
از تعقیب روزگار سرگردان
که همچون جلادی
طناب های آتشین در دستش
سلاخی میکند سرنوشت ها را..‌
باران داغی
از چشمهایم سرازیر میشوند
کوران های عمیق درد
مرا در خود غرق میکنند
سکوت شرم آوری حکم فرماست
ناگهان …
آواری از کابوس های شبانه شاعر
هجوم حرفها و شعرها
تهوع کلمات بر کاغذ سفید بی رنگ.
در لحظه ای نبض زندگی می ایستد
لذت و اندوه نوایی سر میدهند
و من به آرزوی خویش میرسم
گریز از مرزهای زمان
باکی نیست….
تمامش کن.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *