دست هایمان را قطع کردند
همانند شاخه های درختان عریان درپاییز
نمیتوانم تو را در آغوش بگیرم.
قلبهایمان را سوزاندند
و هر لحظه خنجر درد را
تا مغز استخوانمان فرو بردند
آه کشیدیم
رویاهای آبی رنگمان را
از میان بافت های مغزمان خارج کردند
و آنها را در ابدیتی خشکیده به دار آویختند.
و شب ،تن پوش سیاهش را بر تن میکند
تا خنده های آمیخته با اشکهایمان را
میان رنج و اندوه بشری
در قطاری که قرنهاست
ایستگاهش را ترک کرده
رها نماید…

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *