همچون شاخه های جدا افتاده از درختانی هستیم که برگ هایمان زیر آفتاب سوزان روزگار زیر پای خسته ی آدمیان له می گردد.دنیای پر از خستگیمان آکنده از غم های کوچک و بزرگ است….با دیو های سیاه درونمان با دنیای سپید ویرانمان روزگاریست در جنگیم و بر تک تک سلولهایمان زمانه خارهای سیاهش را بافته است سکوتمان سنگ گشته ،سنگ راه سکون است و سکون نشانه ی سقوط به عمق بی کسیست،نشانه ی اشک ریختن میان سیاهی شب در سکوتی کشنده و نگریستن به خود در عمق آینه و دیدن نورهای رنگین گیتی که چگونه همه محو در یک رنگ گشته اند و آن سیاهی است.حال در ناامیدی غوطه وریم و بدنبال امید، هرروز به انتظار نشسته ایم. امیدی که دلهایمان را نورانی کند.
