آن راوی گریز پای کوچه باغم
که قصه ی گل سرخ پژمرده و
عقاب اوج گرفته ی عشق را
در قله های مه آلود نفس میکشم.
صدایم را گم کرده ام
همچون صدای قناری
آشفته در کنج قفس
که دنیا اش ترک برداشته و
به مرزهای ناشناخته خود کوچ کرده است.
آن صدف تهی از مرواریدم
که آخرین جرعه ی زندگانی را
از پیاله ی آتشین مینوشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *