شبی دیگر
شروع رویا پردازی
قصه ها بسیار است
زمان اندک…
گفتنی ها را باید گفت
قفل شبهای
بی ستاره را باید گشود.
عطر یاسها را باید بویید.
سایه ها در حال رقصند
آنجا کنار بخاری.
صدای دلنواز ادیت پیاف
قلمی در دست
پرواز را باور باید کرد.
پنجره ها را بگشایید.
عاقبت زخم های خواب رفته را
مرهمی نهم با زمزمه های تاریخ.
پلکهای خسته ام را میفشارم
تا در طلوعی دل انگیز
به چشم خویش بینم
پایان غروبهای بی طلوع را..
