در آرزوی
صبحی دل انگیزم
سرشار از بوی عطر بهار نارنج
برخیزم و
کابوسی به نام زندگی را
در قاب تاریخ رها سازم
روزهایم را
بر تقویم ورق زنم
ارسال کنم عمر کاغذیمان را
به واپسین سالها
و فریاد زنان بگویم
در میان هیاهوی سکوت
“نیفتاده اینجا اتفاق تازه ای”
و بر کاغذهای سنگین شده
از واژه های غریب و نامفهوم
بنویسم
بنویسم….تمام نشده هنوز گفتگویمان.
تاب آورده ایم رنجمان را
شاید به سر رسد آهنگ وداع.
آسمان واژه ها،نمیگیرند دیگر
در آغوش حروفشان را
و جوهر بی رنگ و محو
رنگ بر چهره میبازد.
رویای ما واقعیتیست
واقعیت کابوسیست در بیداری
فراتر از انتظارمان…
اینچنین
گیتی بی تفاوت از سوالهایمان
با کدام معمایی میدهد
جوابمان را؟!!
