anita1

anita1

چشم خسته

چشم خسته ام بر دیدگان خسته و مه آلود روزگار افتاد. گفتمش: خشم و سکوت از چیست؟ که بر انحنای گردنش آویخته این بار مصائب را دستان آرزو را میان دستانم نهاد که در آن گرمی عشق میان رودی از…

آبی عشق

عشق؟؟آبی نیست سیاه؟؟ نیست باید در برهوتی از احساس سر کرد در زندانی از ترسهاحبس شد. تلنگریست بر زخمهایی که میسوزند و …چون اتشفشانی خفته اند.

نسیم هستی بخش

نسیم هستی بخش لابه لای شاخسارها در هم میپیچد، سایه ها در پی هم میدوند درختان شاخه های پر از شکوفه را رو به آسمان می افکنند، و بوته ی گل سرخ هراسان به جستوجوی دستان پر مهرش میگردد تا…

استعفا

از انسان بودن استعفا میدهم به دنبال گوهر وجودیش می گردم عرصه عالم را زیر پا گذاشته،نمیابم میروم،از ستارگان میپرسم سینه شان از غم بی جان میگردد با بغضی لب به سخن میگشایند قلبهای پر از محبت، خالی از لطافت…

قلاب روزگار

قلاب روزگار زنگ زده بی درنگ خود را در خود میبافد با تکه استخوانهای شکسته و سلول های رنج کشیده بشر. نجوایی به گوش میرسد، بر چهره ی نورانی اختر شبگرد کتابهای نانوشته با قلمهای هزار تکه شده دلیران نوشته…

دیروز دخترکی با شلیک کلمات به قتل رسید. پزشک قانونی گزارش داد… درون رگهایش شاخه های خرد شده فلسفه هویت های محو شده پیدا بود آن همه بی رنگی زنده بودن های خیالی هیجان هایی که طعم گس شراب میدهند…

logo-samandehi