غزل فروش

گوشه ی دنج تنهایی به اندازه ناگفته هایی ست که غزل فروش آنها را به حراج می گذارد. و از ناله سینه های خشکیده سازها بغضی در گلو می رقصد. در اردوگاه اجباری زندگی قاصدکها بی وقفه بر درهای قفل…

گوشه ی دنج تنهایی به اندازه ناگفته هایی ست که غزل فروش آنها را به حراج می گذارد. و از ناله سینه های خشکیده سازها بغضی در گلو می رقصد. در اردوگاه اجباری زندگی قاصدکها بی وقفه بر درهای قفل…

برگها از شنیدنِ گذشته، بر شاخههای درختان میخشکند جادههای بیشماری بر کویرها میگریند. باغبانها گلهای رز را با مرثیهای خاموش، پژمرده کردهاند. واقعیتهای خاکستری، در چشمان انسانیت، از سکوت میهراسند. و نگاههایی از تهِ زمان، بر مزارِ خونینِ تاریخ، گرد…

هر شب میان گل و لای کابوسها گذشته را هزاران بار بالا می آورم اندیشه ها در آغوش فلاسفه در پی معنایی که نمی یابند در گورستان افکار شاعران جان میسپارند. چلچراغ ها فرو میریزند در آیینه های شکسته تاریخ…

در زایشی نو از تاریخ مهد خورشید و خون در پادشاهی بهترین شهریار در شکوه، شکوه مندترین فروهر نیک اندیشان زاده خواهند شد و سرنوشت آدمیان با تفکر و اندیشه گره خواهد خورد چرا که روز را هیچگاه پایانی نیست.

زنجیرههای طلائی تاخر فرهنگی سرتاسر وجود کره آبی را فرا گرفته توحش بشر را پایانی نیست. و اینچنین هر لحظه چون سیگاری میسوزاند روح تکامل نیافته اش را در توهم آگاهیست اما بیماری روانی ایست به سوی تطور گام برمیدارد…

“آن” در اسارت دیو خشکسالی “اپوش” است و در انتظار دمیده شدن صور تیشتر غرق دنیای مسکوت و بی فروغ قرون آن از ردای باورها عالم هراسان است از افسانه ها و قصه ها ترسان است از خلوت های صومعه…

معادله ی غریبیست فلسفه جهان و دل طوفان زده حقیقت زخم دست آدمک ها نشان از بیداد زمان است بزرگراه تاریخ مسدود گشت اما زمان بی رحمانه در حال گذر است آرزوها در حال جان دادن اند و باران های…

صدای پای هیتلر هجوم سربازان جنگ تروا در مقابل “آن” شکسته آخرین سرباز محوشده به دست دستان یخ زده آرس روح زخمی و بی روحش را در مقبره خاطره ها دفن میکند و در پستوی هزاره ها به دام می…

در آسمان بی فروغم فروغ را را میبینم چه غریبانه نگاهم میکند و من از دیدگانش ستاره ها میچینم. سایه ها دیوانه وار آتش به جانم میکشانند و من…باز هم در دوردست ها میان خاکستر گذشته ها خود را دفن…

در گفتگویی بی صدا میان من و خودم مرزهای ِآزادی را پیمودم در میان آسمان آبی عدالت عشق را جستجو کردم دیدگانم چون دریایی خروشان در فریادی بغض آلود پایان ایدئولوژی های وهم آلود را رقم میزند.