مسافر

من مسافر شب های غریب در سکوتی سردو تاریک در ایستگاه ابدی انتظار جز من و سایه ی من کسی نیست قهوه ی تلخ را به سلامتی روزهای نفرین شده ی روزگار مینوشم سیگار برگی در دستانم ذره ذره پودر…

من مسافر شب های غریب در سکوتی سردو تاریک در ایستگاه ابدی انتظار جز من و سایه ی من کسی نیست قهوه ی تلخ را به سلامتی روزهای نفرین شده ی روزگار مینوشم سیگار برگی در دستانم ذره ذره پودر…

سکوتم را می شکنم قفل لبانم را می گشایم فریادها سر می نهم دست های مشت کرده ام را به سوی آزادی رها می کنم گل های زنبق را تقدیم دنیا آرامش را نثار ساکنانش خداوندا روشنایی را در ذات…

در اوج سقوط میان عالم هپروت چشمهای قفل شده ار اشک ها در عطش حرف های خورده شده همچون خورشید میسوزاند دیدگانم را… خون یخ بسته در رگ هایم… احساس سنگینی کلمات حبس شده در لایه به لایه ی مغزم……

محو تصویری در میان آبی رنگ سیاهترین روزها.. ابرهای غلیظ مه رقص بادهای زرین هم آغوشی دره های ترد شده… صدای ناله ی گرگ ها جان دادن در عمق خواب ها میشکند از هجوم افکار نفرت بار زمانه… فراموشی،از جنس…

یلدای امسال هم میگذرد همچون رودی آرام به سوی سپیده وحسرت دیدار تو عمچون غم دوری ات بر دلم تلنبار میشود پس بگذار امشب با خیال تو سر کنم وبا یاد تو غزلی ناب بسرایم که شاه بیتش تو باشی…

بیتا گل همیشه سبز بابا خواب را ربودی از چشمانم رفتی،که با رفتنت مرگ را رقم زدی شعرهایت ،لحظه های با تو بودنت پر پر می شود در پس ثانیه ها اسیرم… متنفر از آینه ها دیدن چهره های نا…

تقدیم به تمامی سربازان کشورم ارمنستان دور از تو اما در کنارت ایستاده ایم… وطنم دور از تو در آرزوی دیدنت میسوزم ای برادر هم خون و هم زبانم تو در بهار زندگیت سوزاندی جوانیت را در راه سرزمینت…

هوای ابری باران های اسیدی اشک های جاری از غفلت صدای خورده شده از وحشت صحنه ی دلخراش کودک پا برهنه ناله های بی کسی و غربت… به دنبال تکه نانی التماس کس و ناکس… در میان هیاهوی خیابان ها…

دوران منگی انسانیت خواب عمیق جهالت جنگ میان دو عالم خوب یا بد؟ بازی میان نقاب ها شمیم گنگ تنهایی نبرد سرد افسردگی بوسه شیرین زندگی بر لبان خون الود بشریت… چشم های گر گرفته از حس نفرت قلب های…

دلم لرزان از کمبود انسانیت محکوم به مرگ میان اکثریت در گودال سیاهی و وهم غرق میشوم میان جاهلیت