ساحل متروک

بی قرار آرامش ساحل امواج خروشان دریا بوسه هایی جانکاه بر سنگ های سخت ساحل رقص زیبای انوار خورشید نوای دلنشین وزش بادها کنار خرابه های ساحلی فانوس چشم نواز دریایی… خنده های کودکان در حال بازی سرمای سخت استخوان…

بی قرار آرامش ساحل امواج خروشان دریا بوسه هایی جانکاه بر سنگ های سخت ساحل رقص زیبای انوار خورشید نوای دلنشین وزش بادها کنار خرابه های ساحلی فانوس چشم نواز دریایی… خنده های کودکان در حال بازی سرمای سخت استخوان…

فریادت به عرش آسمان رسید صدای نفرینت خنده های شیطانی ات… تو ای بنده ی حقیر برخاسته ز خاک به خاک برمیگردی… توشه راهت را دفن کردی؟ آز و طمع را بر جان خریدی؟ شیطان هم ز تو هراسان است……

لعنت به این دنیا و آدم هایش به عشق های دروغین و نیرنگ هایش بگویید ای دانایان…. عشق را معنا کنید..! چیست آن خیانت و تنهایی خاطرات شکسته و یخ زده… آن زهر شیرین اما کشنده در سراب بی انتهای…

از کوچه باغ تنت گذر کردم به جنگل های ویران شده رسیدم گل های زنبق را بوییدم وکالت تنت را عهده دار شدم در افکارت پرواز با تو میان شن های ساحل عشقبازی آزادی را تجربه کردم… میان هوا و…

می خواهم دریده شوم از خود بی خود،آزاد شوم می خواهم از بند استثمار رها به بی نهایت سفر کنم… می خواهم قاصدک را باخبر ماه تابان را دعوت به رقص کنم… میخواهم خاکستر گداخته افکارم را همچو مجسمه نمایان…

تنی خسته از ویرانه های زندگی بازی تلخ سرنوشت سکوتی پر از فریاد شانه هایی محکوم به تنهایی… رویاهایی سوخته… اسارتی در حین آزادی شاعری پیر در بهار زندگی. سردردهایش پر از افکار ناگفته میان سیاهی و دردهای شبانه.. اشک…

آشفته بازاریست در این حوالی قلب ها میسوزد دیگر چه احوالی؟ افکار پریشان و حال زار مردم حکم مرگ و شب سیاه دیگر چه حالی؟

همچون ذغال روی آتش آتش به جانش می کشد ویران میکند خود را… ساعت ها حبس در اتاقی تنگ و تاریک پر از دود و سیگار و منقل… اشک ها می ریزد، افسوس…. غرق منجلاب آرزوهایش آسیاب شده… تاول هایی…

فرشته ای ظاهر بر انسان گشت بر حالش نگریست اشک در چشمانش حلقه زد دکمه های ترس در وجودش فشرده شد. مانده در حیرت از انسان میپرسد… تو ای بنده حقیر غرق غرور و تکبر مسافر امروز قطار زندگی چند…

اگر دریا وسعت دلتنگیم را میفهمید در عمق خیالم به دنبالت نمی چرخید در کوچه باغ غم انگیز غرور شکسته ام میان بیت بیت غزل هایم نمی رقصید