سوز مستی

چشمانت اگر سوز مستی و ره میخانه نبود قلم دستانت اغشته به عشق و دلبرانه نبود گل شب بوی غزلهایت را ز باغ می چیدم دوش را اگر اغوش دگری کاشانه نبود

بن بست عشق

در تار و پود شبهایت بافته میشوم چون باران،بر ثانیه هایت ریخته میشوم میان بن بست عشق مانده ته خستگیها بر پنجره بسته چشمانت آویخته میشوم

افسانه

عشق و محبت با دلها افسانه شد زمین سرد همچون سردخانه شد قلبها گشتند سیاه و مرداب نفرت اشک ها غسلی بر این زمانه شد

اشک

اشک در چشمم هویدا گشته و ویرانه شد حس و حال عاشقی در دل چنان پروانه شد کوره های داغ آتش میرسد تا آسمان آدمی با خود که نه،با عالمی بیگانه شد

زندگی

این زندگی از آن من نیست من متعلق به این زمانه نیستم… در منظومه خصوصی افکارم هزاران کلمه گم شده گرفتار آزمایشگاه ذهنند. قانون؟ نشخوارشده مفاهیم آزادی و حقوق بشر است. تاریخ میبیند،ورق میزند عصیانش غرش شیر مردان انتقامش اسیر…

غم

غم های روزگاران بر روحم کرده گوشه دیوانه وار و تنها،انداخته چنگ بر ریشه خورشید عشق اکنون حبابی از سم داغ مانده بر روح خسته از ازل تا همیشه

انتظار

چند روزیست چشم به راهت در انتظار توام آمدی چون سایه ای اکنون در اختیار توام عشقت را در دلم افکندی، سوزاندی افسوس با رفتنت من حال میدانم بی تاب دیدار توام

گمگشته راه

افکاری به سنگینی دریا احساسی به خشکی کویر کلماتی به سنگینی زمان مانده در پس ثانیه ها موجی از تلاطم احساس گناه خیالی رنگین میان جنگل طوفان زده احساس غروری شکسته چشمانی پوشیده از مه میان ماسه زارهای پاک عشق…

ساقی

ساقیا بیا و امشب با بوسه ای دلخوشم کن ایستاده ام بر در میخانه مستم،یادم کن دل ما بسوخت و دل یار کوی دیگری است یک امشب را میان تنهایی، عشقم را باور کن    

لعنت

تکرار تاریخ مرگ پرنده ای در قفس ثانیه هایی آشنا دیالوگ هایی از حفظ ابر های سیاه باردار از نفرت و کینه تکرار زلزله احساسات سونامی عشق…. سیل خاطرات گذشته مروری بر زخم های حک شده. در سکوتی از جنس…

logo-samandehi