جنگ افکار
جنگی در میدان افکارم صدای به دار آویختن کلماتم. واژه هایم همچون سربازانی سر بریده میجنگند در مقابل حس خواستن و نخواستن مرز بین دیدن و ندیدن. زرهی از جنس فراموشی خنجری برنده تر از خیانت. قلم نفرین شده ام…
جنگی در میدان افکارم صدای به دار آویختن کلماتم. واژه هایم همچون سربازانی سر بریده میجنگند در مقابل حس خواستن و نخواستن مرز بین دیدن و ندیدن. زرهی از جنس فراموشی خنجری برنده تر از خیانت. قلم نفرین شده ام…

گلستان عشق زیباست با تحریر چشمت آسمان میبارد ز دوریت با تفسیر چشمت شراب لبان فتنه انگیزت را مینوشم گر آواره ی صحرا گشتم تقصیر چشمت

تاریخ… تو ای هرزه تکرار در آغوش سرنوشت تن عریانت ،بوسه های نفرت انگیزت نشخوار زندگی در دهان خون آلودت. زخم های عمیق و تکرار ثانیه هایت تیغ های برنده و تازیانه های اجباریت همه عمر را بر کام تلخ…

گورستان زخم ها ی دل را بر چهره ننگین روزگار عریان میسازم و در آتشی سوزنده فریاد میزنم تا در آسمان شب زده اش جان دادن در عمق بی کسی را ببیند کس که آفرید و خود چه بی رحمانه…

بازنده بازی منم ، دل را به یغما میبری اول و آخرش مرا مجنون به صحرا میبری در تب و تاب عاشقی،دفتر اشعارت شدم در انتظارت شب و روز دل را به رویا میبری

مهتاب شبهایم اسیر چشمت تن گرگرفته ام تقصیر چشمت عاشق سینه چاک شهرمان رفته حال خرابم همه تعبیر چشمت

در اوج زمستان عمر هنگام محکومیت به حبس ابد و سوختن تابوت احساس و شکستن ثانیه به ثانیه ی غرور در سردترین لحظات آمدی. با بوسه ی آتشینت و گرمی دستانت آموختی…زنده ماندن را حس زیبای دوست داشتن را… افسوس…

آدمک … خسته از زمانه سنگ شده کتاب مشوش عشق را هزار پاره قصه احساس سنگ ها را میشنود. با چشمانی تشنه عدالت با زبانی قفل در سکوتی لال شده مینگرد میخواند دست خط تکرار شده ثانیه ها بر صفحه…

ای که بی تو صلیب سرد و سنگین در من ای که هوس مرگ زهر آگین در من تن عریان مهتاب و تلخی سکوت در تو حسرت تنهایی جادو شراب نوشین در من

زخم ها در گردبادی از ضربه های جانکاه حکومت میکنند درون سینه ی سوخته ام… میسوزند و در کویر جنون بر وقاحت تیغ تیز….میگریند که اینچنین بر جگر خونین چنگ فریادهای دلهره را با تلاوت آیات مرگ میان اعجاز کلمات…