رویا

رویایِ من شنیدنِ اسممهِ از زبونِ تو گرفتنِ همیشهیِ دستایِ مهربونِ تو قدم زدن با تو، تو قلبِ جنگلای بارونی گفتن از آرزوهایی که تو خودت خوب میدونی دستِ نوازشت بشه، یه سایهبون روی سرم من یه پرنده بشم وُ…

رویایِ من شنیدنِ اسممهِ از زبونِ تو گرفتنِ همیشهیِ دستایِ مهربونِ تو قدم زدن با تو، تو قلبِ جنگلای بارونی گفتن از آرزوهایی که تو خودت خوب میدونی دستِ نوازشت بشه، یه سایهبون روی سرم من یه پرنده بشم وُ…

چشمای گریه دارِ شب دلگیرِ لحظه های توست غرق شدنِ آرزوها تو عمقِ چشمهای توست کاشکی بدونی این روزا چه سرد وُ ساکته دلم تو شهرِ بیصداییها خسته از این روزا شدم تو اوجِ پاییزی بودن به دستِ تو بهار…

همه آدم ها در زندگی فلسفه ی خودشان را دارند،گاهی این فلسفه شاید ناقص باشد یا کمبودهایی داشته باشد اما قطعا نمیتواند اشتباه باشد،چون ما انسانها بر اساس راههای رفته و حتی نرفته مان و بر اساس تجربیات و دیدمان…

تو این حوالی جای تو خالی بهار بی تو غرق سیاهی شب عاشقونه فریاد میزنه کوچه میرقصه ماه و میبینه فصل من و تو فصل آتیشه فصل ما بی هم سرد و خاموشه یه حس خوب و یه شهر خاموش…

آیا مرگ یعنی نیستی و نابودی؟؟؟؟ مرگ، یعنی متوقف شدن زندگی در بعد زمان و رها شدن از دنیای مادیات و ورودمان به دنیای معنویات یعنی بعد چهارم زمان، دور شدن از آغوش معشوق و سفر به دنیای شگفت انگیز…

غبار پلیدی بر آسمان سحر کسوف لبریزیست، من از ظهور عشق در کرانه مشرق میترسم و از سرود جویبار که بر لبان ساحل جاریست می هراسم. سایه ی حصار تو را که بر دیوار بیکران تنهاییم پیچیده به دست کبود…

در رواق سکوت به آغوش کلمات پناه میبرم به دنیا رنگین خیال دل میسپارم در امتداد یک راه بی انتها بی نقطه تلاقی قدم میگذارم دیوار باستانی تردیدها را میشکنم و در این زمانه ی عسرت سر بر شاخه های…

گریستی فروغ اما بیهوده در این دیار گنگ و مبهم عشق را برده ی هوس کردند. لبان تشنه ی بوسه را سوزاندند تا سحرگاه در دامان گناه. شبنم بی گناه دشت ها را در آتش افروختند… راز دلها را فاش…

اواز زنجیر تولد اسیریست مرگ اندیشه به خاطر آزادیست دیوارهای سلول نمایش سالهای ویرانگریست که بر تک تک سلولهای زندان حک شده است. بارش خون خو گرفته بر گلهای شکفته تن عریانم و سرب داغ ریخته شده در گلویم، حق…

در رواق سکوت به آغوش کلمات پناه میبرم به دنیا رنگین خیال دل میسپارم در امتداد یک راه بی انتها بی نقطه تلاقی قدم میگذارم دیوار باستانی تردیدها را میشکنم و در این زمانه ی عسرت سر بر شاخه های…