
در جاده هجرت زندگی کوله بار خستگی هایم را بر زمین وهم آلود میگذارم زانوانم یارای رفتن ندارد. به حرمت اشتیاق های بر باد رفته ام آنها را در عمیق ترین نقطه جاده ها دفن میکنم. گل سرخی بر مزار…

در جاده هجرت زندگی کوله بار خستگی هایم را بر زمین وهم آلود میگذارم زانوانم یارای رفتن ندارد. به حرمت اشتیاق های بر باد رفته ام آنها را در عمیق ترین نقطه جاده ها دفن میکنم. گل سرخی بر مزار…

دنیا همچون پیکره ی انسانیست که سلولهایش حیوان دوپا ایست به نام بشر.دوستی و محبت اکسیژن ایست که باعث بقای حیات میشود و نفرت،کینه و حسد همچون سلولهای سرطانی ایست که در صورت رشد بدخیمش هستی را به نابودی میکشاند.این…

چون ستاره ای بر دامن ماه ظاهر میشوم در مرزهایی ناشناخته پناهنده میشوم و آنگاه شاید نور طلایی مهر را به آغوش کشیده و سیاهی ها را نوازش کنم.

رقص صاعقه در آسمان در زایشی پرتلاطم میان روزمرگی ها پنهان میشود ابرهای دلگیر بارانهای اسیدی فرو میریزند زخم های کهنه میسوزند و واژگان الهی در ضربانهایی تند ظاهر میشوند میان غوغایی از جنس آرامش اشتیاق های کهنه را جان…

شعرها بی تو در انتظارند و غزل ها قافیه هایشان را گم میکنند میان آشفتگی گذرای خیال قهوه عربیکا را سر میکشم میماسد قهوه در دهانم نقش میبندد نامت در پریشانی فالم از غصه ها،قصه ها میسازم و در سطرهایش…

رویدادهایی به ظاهر فراموش شده استخوان هایی در بیخ گلوی تاریخ مانده اندوهیست شدید با کیفیتی غیر طبیعی رنج را تا مغز استخوان میفشارند اما…مرگی در کار نیست درد مشترک است هارمونی عجیبیست میان فضای خالی دلدادگی و رمیدگی ابهامیست…

حال عابران پیاده شبیه سربازهای سرگردان در میدان جنگ ایست که پشت چراغ راهنما در انتظارند گردش به چپ!یا راست! مستقیم یا دور برگردان !؟!؟ آه چقدر چهارراه زندگی پر از ترافیک های روزمرگی ایست

عجب حکایتیست تویی که باید میماندی و منی که باید میرفتم راه ها مسدود شده اند و صندلی ها شکسته اند مقصدی نیست و مبدا زنجیر به پاهایمان زده است.

شرار شیدایی را خاموش آتش دلدادگی را شعله ور میسازی حافظه پیر میشود چشمها در عطش دیدار تزریق انسولین در رگهایش شروع میشود شاید، شیرینی احساسات قند خونش را بالا نبرد. میان فریادها و زمزمه ها ابرهای پراکنده بی وقفه…

به یاد عاشقان میدان زندگی گل عشق در باغچه نفسهایت کاشته ام چند صباحی دیگر که گلهای دوستی غنچه کنند عطر دلدادگی و هم نفسی عشوه کنان ذره ذره وجودت را به آغوش میکشند آنگاه به زادگاه شکوفه ها سفر…