باختم

باختم تمام زندگیم را آهسته به سوی خزان می رود روزی که برگ های زرد شده ی درختان عمرم زیر قدم های بی رحم سرنوشت،خش خش صدا میدهد ترسم از روزی است که تمام گل های باغچه عمرم پژمرده شوند…

باختم تمام زندگیم را آهسته به سوی خزان می رود روزی که برگ های زرد شده ی درختان عمرم زیر قدم های بی رحم سرنوشت،خش خش صدا میدهد ترسم از روزی است که تمام گل های باغچه عمرم پژمرده شوند…

و اکنون ایستاده در سیاه ترین نقطه ی وجودی انسان بر لبه ی پرتگاه کوه زندگی ام سر تا سر پر از پوچی هوای سردش تک تک استخوان هایم را می لرزاند دست هایم سست… زبانم قفل… راه گریزی…

خدایا این بود خلقتت این بود ان فرشته بی بال که به خود می بالیدی این بود آن انسان پاک و بی گناه که روح خود را در ان دمیدی؟ دیدی چه بر سر آوردند اکنون غرق در منجلاب گناه…

چنین نوشت سرنوشت داستان دل های خسته را مرا غرق دریای پر تلاطم وجودت تو را غرق زلف سیاه یار دگر مرا مست جادوی خنده هایت تو را اسیر عشق گذشته من دلواپس جام های خالی از عشق تو مست…

به جاودانگی عشق به روزهای آلوده به تنهایی قسم تو نیستی..تو نیستی که ببینی در نبودت…چگونه… در واپسین لحظات فرو ریخته در موجی از اشک ها بغص سکوت را میشکنم فریاد دلهره سر میدهم…..

حرف های نا گفته زیاد است فریاد های بغض شده در گلویم شکسته احساس خفگی مبهمی می کنم ذهن آشفته ام مرا به اسارت کشیده دیوانه وار به دنبال سایه ای می گردم دردهایم را تسکینی نیست… کوهی از یخ…

دخترک در آن سوی آیینه شبیه من است؟! من سیاه… او سپید… ناگاه او می گرید اشک های سیاهش نصویر گنگ گذشته اش را دارد خنده هایش زهر آگین نگاه بی روحش همچون تیری بر تن زخم دیده ام اشک…

دود غلیظ سیگار بوی عطر لالیک لیوان خالی ویسکی عینک شکسته گلهای پژمرده زنبق میز شاعر رفته از یاد… خود را میان انبوه افکار بر هم ریخته زیر سنگینی سرگیجه های جنون آمیز… صدای دلنشین ادیت پیاف با همنوازی پیانو……

پشت جاده ی رفتن ها حکایت ها جاریست… واژگان به دار آویخته لاشه ی شعرهای بی کلام گریه های بی اشک جاریست…. در آن دره ی سرد خاطرات میان جنگل بیم و اضطراب در سینه راه های مانده در انتطار…

زمان رودخانه ای بود جاری در پس سال ها دست در دستانش دیوانه وار دنبالش دویدم. نگاه ها،سنگ هایی بر تن بی روحم حرف ها چنگ هایی بر روح خسته ام سال ها گذشت انتظار دیدن دوباره اش چون مرواریدهایی…