دسته شعر سپید

هوس

میان گدازه های احساسم میان خاکستری چشمانت در ساحل بیکران لبانت پیچش زلفانت… شبی پر از گرمای سوزان خورشید بر تنت میسوزم از شعله های آغوشت همچون گلی خشکیده تشنه باران های شب. در نگاهت مرواریدهای هوس خوشه ای از…

یاد تو

شب فرا رسید پرده سیاهش،بر بوم افکارم سایه افکند غروب سرخ لاله ها جویبار خونیست در رگهایم. حضور بی وقفه سایه ات همچون خنجریست بر قلب ویرانه ام… قلمم را برداشته تصویری از دیدگان بلورینت رسم میکنم… تا سپیده صبح…

بیزارم

از هرچه حس دوست داشتن است بیزارم به غزلهای عاشقانه شک دارم. حس شهوت تاج پادشاهی دارد… تبسم ها دروغ و ریا دارد. محبت ها همه دلیل و منطق دارد… چشمها گرد شده از تهوع احساس مردمک ها ورم کرده…

شهوت

عمری گذشت قیل و قال جوانی در دامن کهنسالی محو شد.. قطرات بوسه بر تن سنگ شده در سینه های آکنده از احساس میان بحبوحه‌ی جوانی… غیبت طولانی خورشید در اسمان ابی خروشان چراغش را تاریک ساخت… خورشید معطل میان…

خاطره

عشق را با تو میان چشمانت معنا کردم خورشید سر طلایی وجودم را زیر حریر ابر نگاهت پنهان کردم. احساس باردار از حس با تو بودن. شبهای سرد چشمه جوشان عشقت. خاطره ی لغزیدن انگشتانت بر بدن عریانم…آبشاری از گیسوانت…

تو که نیستی

تو که نیستی قلب ترانه میلرزد باد گرگرفته جنوب بر تن عریان درختان میسوزد ستاره ها اشک میریزند… بر دامن پر چبن گیسوانت. تو که نیستی دلگیر میشوند آیینه ها… در گوشه ای از این اتاق ساعت شماطه دار ضربه…

رویاهای نیمه کاره

جهان خالی از لطف آفاق سوخته بامدادان اسمان مه گرفته ی لاجوردی نقاله های درد در وجودم طلوع چرکین خورشید صبح عریان ارزوها غرق شدن آخرین قطرات. دریاچه ای از اشکها دور شدن کاروان رویاها چون سایه ای بر دیواری…

بغض

تیک تاک ساعت و وقت رفتن آه ،اشک و حرفهایی برای گفتن چه کنم تو را ای بغض لعنتی؟ چه زود دیر میشود وقت رفتن

بازی سرنوشت

خسته از ظلمت عمریست با جادوی سکوت بندگی کردیم سرنوشت را…. بر شانه هایمان سنگینی میکند اشکهای پر از عقده عطرهایی که بوی غم روزهایی که طعم خون میدهد. اسیر صد فریب زندگی شدیم… ابر غم بر آسمان پر از…

غم انگیز

: تصویر رخ زیبایت مانده بر دل چه غم انگیز دیوانه و آواره رویایت گشتم از عشق لبریز مست بوسه هایت میسوزم در آتش جهنم میجویمت در آسمان زندگی،چه اسرار آمیز  

logo-samandehi