سوال

تنها سوالی که هر لحظه و هر دقیقه افکار انسان را در تلاطمی از پرسشها غرق میکند ،و او به دنبال یافتن حقیقت عمر خود را میگذراند، به داستان خلقتش می اندیشد آنگاه بر روی کلمه هستی بیشتر تامل میکند…

عابران پیاده

حال عابران پیاده شبیه سربازهای سرگردان در میدان جنگ ایست که پشت چراغ راهنما در انتظارند گردش به چپ!یا راست! مستقیم یا دور برگردان !؟!؟ آه چقدر چهارراه زندگی پر از ترافیک های روزمرگی ایست

حکایت

عجب حکایتیست تویی که باید می‌ماندی و منی که باید میرفتم راه ها مسدود شده اند و صندلی ها شکسته اند مقصدی نیست و مبدا زنجیر به پاهایمان زده است.

آتش دلدادگی

شرار شیدایی را خاموش آتش دلدادگی را شعله ور میسازی حافظه پیر میشود چشمها در عطش دیدار تزریق انسولین در رگهایش شروع میشود شاید، شیرینی احساسات قند خونش را بالا نبرد. میان فریادها و زمزمه ها ابرهای پراکنده بی وقفه…

میدان زندگی

به یاد عاشقان میدان زندگی گل عشق در باغچه نفسهایت کاشته ام چند صباحی دیگر که گل‌های دوستی غنچه کنند عطر دلدادگی و هم نفسی عشوه کنان ذره ذره وجودت را به آغوش میکشند آنگاه به زادگاه شکوفه ها سفر…

فلسفه

فلسفه هایی بافته شده مغزهایی متورم و افکار طاعون زده ای که زجرهای زندگی را به رنگ خاکستری نمایان میسازد و اندیشه هایی نیمه جان که در چنگال تلخ افیون در دستان مردمی میمیرند که سرنوشتشان را با سلاحی از…

تاروت

در تاروت به دنبال نشانه ای از سرزمین مقدس آغوشت هستم تمام برگها را زیر و رو می کنم تقویم چهار فصل دلم را ورق میزنم معمای بودن یا نبودن چون پرنده ای سراسیمه بهر سوی جنون قدم می گذارم…

نیمه قلب

نیمی از قلبم اگر در انتظار تولد سپیده صبح است نیمه ی دیگرش هنوز به دنبال یافتن کسیست که درونم زندگی می کند شبها هنگامی که طبلهای احساس به خواب میروند حافظه قلبم صدای سکوتی را می شنود که قفل…

مسافر زمان

مسافر زمانم از دل اعصار آمدم به ناکجا آباد خواهم رفت… ضربانهای قلبم چرخش ایام و گذر وحشیانه عمر را یادآور میشود و نمیدانم در میان این کهکشان بی انتها در کدامین نقطه ایستاده ام منی… که از نسل کویرم…

پلک های شب

پلک های شب آماده ی اوج گرفتنند غافل از اینکه شهر بی صدایی ها مملو از فاحشه های مغزی و پرسه زدن هایی ایست خیالی در عصری که عطر آزادی با گل‌های عشق بیگانه است.

logo-samandehi