حریر نفرت

باری سنگین بر دوش انسانی ضعیف حریری از نفرت. باران اشک میبارد شبنم وار بر گونه ها… غرق دریاچه ی خیال هاله ی مبهم عشق… فرش چرک پهن شده بر غرور نفرین شده انسانی… دست های اهنین پر از جام…

زلزله

در انتهای آن فرش رنگین پر از نغمه های ننگین اشک ها آویزانند دست ها حلقه به در در سکوت و سیاهی شب مه غلیظ پنبه ای فضای مرگ را پر کرده… میان زلزله های وجدان در سرگشتگی و شلوغی…

دلبر

میان ستارگان فلک یک ستاره در آسمان داشتم زلفی پریشان و دلبری جوان داشتم سهم من از کاشانه ی سوزان یارم اسمانی شکسته قلمی غزلخوان داشتم  

خواب

چیست والاتر از،خواب دیدنت؟ چیست والاتر از،به تو رسیدنت؟ خیال واهی اما چه شیرین است همچون گل رز از شاخه چیدنت.  

غزل ناب

تو آن شعر سپید عاشقانه ای بهترین وسوسه ی شبانه ای بودنت گرمی نفسهایم چون غزلی ناب به سویم روانه ای  

غریب

بی تو افسونم در این دنیای غریب ترسانم از چشمانی که میدهد فریب هر لحظه خواهان ازادی از بند نگاهت بر دوش میکشم عشقت را چون صلیب  

قلب عاشق

میان غنچه های رنگین فقط یک گل ارغوان داشتم میان صدها غزل دلنشین ،یک چشم غزلخوان داشتم هزاران سخن عاشقانه شنیدم و خواهم شنید من فقط یک قلب عاشق و عشقی چون اتشفشان داشتم  

رفیق

کنارم آن رفیق دیوانه ایست ایستاده گریان،در کوچه ایست در هیایوی افکار وهم آلود قسم که اخرین ناله ایست  

عذاب

بی تو این عذاب را پایان نیست آسمان هم دیگر اشکهایش باران نیست در فراغت،سنگینی عشقت بر دوشم دیگر میان سیاهی لبم به جان نیست  

هوس

میان گدازه های احساسم میان خاکستری چشمانت در ساحل بیکران لبانت پیچش زلفانت… شبی پر از گرمای سوزان خورشید بر تنت میسوزم از شعله های آغوشت همچون گلی خشکیده تشنه باران های شب. در نگاهت مرواریدهای هوس خوشه ای از…

logo-samandehi