چشمان یار
خارهای شهوت دل آزارترین است چشمان ابی یار سرشارترین است معصومیت احساس خفته در دامان شهوت گیسوان آشفته اش غمخوارترین است
خارهای شهوت دل آزارترین است چشمان ابی یار سرشارترین است معصومیت احساس خفته در دامان شهوت گیسوان آشفته اش غمخوارترین است

از دل سنگ روزگار سرد و کبودیم همه عمر چون دریا تشنه ی رودیم غروب رنگی را ندیده توشه سفر بستیم بغض را فرو خوردیم و کوه درد بودیم

چشمهایم را سپیدم دم باز میکنم با اهنگ چشمانت برایت ناز میکنم در آسمان احساست رقص کنان در عمق دلت با تو راز و نیاز میکنم

عشق را با تو میان چشمانت معنا کردم خورشید سر طلایی وجودم را زیر حریر ابر نگاهت پنهان کردم. احساس باردار از حس با تو بودن. شبهای سرد چشمه جوشان عشقت. خاطره ی لغزیدن انگشتانت بر بدن عریانم…آبشاری از گیسوانت…

بر جگر خونینم خنجری بزن به کوچه تنهاییم سری بزن برق چشمانت را از من نگیر با هرم نفسهایت بوسه دیگری بزن

بی تو از این دیار سفر میکنم در آتش جهنم سالها سر میکنم میسوزم از سینه سوخته ثانیه ها مرگ را از دو عالم خبر میکنم

تو که نیستی قلب ترانه میلرزد باد گرگرفته جنوب بر تن عریان درختان میسوزد ستاره ها اشک میریزند… بر دامن پر چبن گیسوانت. تو که نیستی دلگیر میشوند آیینه ها… در گوشه ای از این اتاق ساعت شماطه دار ضربه…

جهان خالی از لطف آفاق سوخته بامدادان اسمان مه گرفته ی لاجوردی نقاله های درد در وجودم طلوع چرکین خورشید صبح عریان ارزوها غرق شدن آخرین قطرات. دریاچه ای از اشکها دور شدن کاروان رویاها چون سایه ای بر دیواری…

به لحظات شرم آور نبودت سوگند بی تو اشک در لحظه هایم نشد بند چون میوه ممنوعه در تاکستان قلبم میچشم تو را از میان هزاران پند

روزی رسد آواره ی مکتب عشق باشی ز هر دو عالم سرمشق باشی بی قرار ماندنی و اجبار است رفتنت در تب و تاب عشق روزی دفتر مشق باشی