باران اشک

افسوس ستاره های تنت چون سنگ بود باران اشک هایت برایم قشنگ بود در صندوقچه خاطرات دنبال سوسو امید برق چشمانت فروغ خفته در جنگ بود

یاد تو

شب فرا رسید پرده سیاهش،بر بوم افکارم سایه افکند غروب سرخ لاله ها جویبار خونیست در رگهایم. حضور بی وقفه سایه ات همچون خنجریست بر قلب ویرانه ام… قلمم را برداشته تصویری از دیدگان بلورینت رسم میکنم… تا سپیده صبح…

ساقی

ساقی و بنده ی جام شدیم فارغ از غصه ایام شدیم در دستهایمان خوشه های انگور حکیم و شاعر چون خیام شدیم

قحطی

در دوران قحطی سخن و لال پرست به دور از منطق و عالم فال پرست میان جنگل نفرین وهوس،غرق شدند انسان نماهای به دور از عقل و خیال پرست  

بیزارم

از هرچه حس دوست داشتن است بیزارم به غزلهای عاشقانه شک دارم. حس شهوت تاج پادشاهی دارد… تبسم ها دروغ و ریا دارد. محبت ها همه دلیل و منطق دارد… چشمها گرد شده از تهوع احساس مردمک ها ورم کرده…

عالم

با تمامی دنیا وعالم درونم در جنگم چیست ان هوس نفرین شده در چنگم خاک سرد را بر هوس سیه روی میریزم درونم یخبندان احساس و چون سنگم  

بعد سالها

بعد سالها رفت و تنها گذشت چون سایه ای از بالای دریا گذشت زیر حریر نقره ای مهتاب ناپدید گشت از تمامی زندگی و دنیا گذشت  

هوس

چه شد آن همه سال، احترام و مردی چیست آن حس شهوت و دلسردی ارزش هوس بیشتر از عمراست؟ دردت همان هوس و تو بی دردی؟  

جدایی

ای ستارگان خفته در اغوش آسمان بوسه میزنی بر تن عریانش ناگهان من از دور میبینم این خیال واهی را میکشم نتهای سیاه جدایی ،تو بخوان    

شهوت

عمری گذشت قیل و قال جوانی در دامن کهنسالی محو شد.. قطرات بوسه بر تن سنگ شده در سینه های آکنده از احساس میان بحبوحه‌ی جوانی… غیبت طولانی خورشید در اسمان ابی خروشان چراغش را تاریک ساخت… خورشید معطل میان…

logo-samandehi