جبر زندگی

زندگی یک جبر است با تکرار بیشمار لحظاتش و همانند مساله ایست که باید آن را حل نمود،اما گاه موجود ضعیف النفسی به نام انسان به جای حل کردن مساله ترجیح به پاک یا فراموش کردن آن میکند و در…

زندگی یک جبر است با تکرار بیشمار لحظاتش و همانند مساله ایست که باید آن را حل نمود،اما گاه موجود ضعیف النفسی به نام انسان به جای حل کردن مساله ترجیح به پاک یا فراموش کردن آن میکند و در…

زندگی جریان آب روانیست،که در میان موج هایش غرق میشویم،زندگی یه حسه،حسه ناب بودن در میان طوفان سرنوشت،دریچه ای به سوی روشنایی صبح و گاه به سوی سیاهی شب،گاه آواز خسته سالخورده ای و گاه همچون عروسی عاشق.آسمان زندگی به…

گاه میخواهم تاریخ را به بند کشیده سلاخی کنم تا شاید آرزوهایم را از طلسمش رها سازم… به ساعت شماطه دار روی دیوار نگاهی می اندازم ناگاه عقربه های سنگی و بی رحم،الفبای زمان را از درون فریاد میزنند…۱ ۲…

روشنایی روز نقاب سیاهش را برچهره می زد و آنان که خود را برادر نامیدند پشت نقاب نیرنگ با شعار همیاری نمایان شدند…اینچنین خاک سرزمینمان غسل شد به خون کودکان ، شیرزنان و شهیدانمان.می جنگیم تا آخرین نفس تا رها…

در میان تاریخ پر هیاهو و سایه های گرفتار در قفس بی رحمی چشم بر جهان گشودم و در میان سیاهی و سپیدی روزگاری گذشت. افسوس بشر همواره در خواب عمیق جهالت به سر می برد.در طول زمان ها جنگ…

همچون شاخه های جدا افتاده از درختانی هستیم که برگ هایمان زیر آفتاب سوزان روزگار زیر پای خسته ی آدمیان له می گردد.دنیای پر از خستگیمان آکنده از غم های کوچک و بزرگ است….با دیو های سیاه درونمان با دنیای…

من میراث دار این دنیای پر از خشم و نفرتم،دنیایی پر از کینه توزی های جهانی و پر از سلطه سردمدارانی که حتی نمیتوان فهمید دوست هستند یا دشمن،با چشمانی تشنه عدالت و با زبانی قفل در سکوتی گنگ همچنان…

سیزدهم اکتبر سال ۱۹۸۸ در ساعت دو بعد از ظهر دختری چشم به جهان گشود که نامش را آنا نهادند . در جهانی که از دردهای میگرنی اش بخود می پیچید آنا حاصلِ بالا آورده ی دردی بود بی درمان.گویی…

حکایت زندگی حکایت جالبیست .ای کاش کودک می ماندیم، در آن دنیای رنگین.نوشتن به ما آموختند، اما با مدادی سیاه، همچون سیاهی روزگار. نوشتیم گفتند:اگر اشتباه کردید پاک میشود، پاکش کردیم بزرگتر شدیم زندگی بی رحم تر گشت خودکار را…

استخوان هایم درد میکنند،قلب سر خورده ام میسوزد در آتشی سوزان و افکارم چون امواج دریایی عصیان میکند.شبیه آیینه ای در تاریکی شکستم هزار پاره گشتم….تولدم اشتباهی بیش نبوده ،زاده شبی شوم حاصل عشقبازی دو عاشق و اکنون در دنیایی…