زمستان عمر

در اوج زمستان عمر هنگام محکومیت به حبس ابد و سوختن تابوت احساس و شکستن ثانیه به ثانیه ی غرور در سردترین لحظات آمدی. با بوسه ی آتشینت و گرمی دستانت آموختی…زنده ماندن را حس زیبای دوست داشتن را… افسوس…

در اوج زمستان عمر هنگام محکومیت به حبس ابد و سوختن تابوت احساس و شکستن ثانیه به ثانیه ی غرور در سردترین لحظات آمدی. با بوسه ی آتشینت و گرمی دستانت آموختی…زنده ماندن را حس زیبای دوست داشتن را… افسوس…

آدمک … خسته از زمانه سنگ شده کتاب مشوش عشق را هزار پاره قصه احساس سنگ ها را میشنود. با چشمانی تشنه عدالت با زبانی قفل در سکوتی لال شده مینگرد میخواند دست خط تکرار شده ثانیه ها بر صفحه…

ای که بی تو صلیب سرد و سنگین در من ای که هوس مرگ زهر آگین در من تن عریان مهتاب و تلخی سکوت در تو حسرت تنهایی جادو شراب نوشین در من

زخم ها در گردبادی از ضربه های جانکاه حکومت میکنند درون سینه ی سوخته ام… میسوزند و در کویر جنون بر وقاحت تیغ تیز….میگریند که اینچنین بر جگر خونین چنگ فریادهای دلهره را با تلاوت آیات مرگ میان اعجاز کلمات…

طلایی آفتاب و روزهای رنگین در من خاطرات شکسته،زرد و سنگین در من راه بی پایان وخنده های جاودانه در تو شب بی انتها و جام زهر نوشین در من

گرفتار سرطان افکارم که همچون عقرب پیر شکست خورده ای آلوده میکند ذهن آشفته ام را یاد آور میشودخط سرگذشت ها را طومار عشق کهنه را… رباط های ذهن بیمارم درگیر خاطراتی مغشوش غرق میکند در خود غزلهای ناتمام کلمات…

من شاعر لحظه های دردم که تمام حس درد را زندگی کردم در لحظه ی یائسگی افکار پشت پرده ی ملالت بار سرنوشت هر ثانیه مرفین درد در رگهایم تزریق تیغ تیز را بر روح زخمی ام فرو کردند مرا…

در انتظار جاده ها،عاشق و مجنون منم،دل را چه زیبا می بری زین عاشق دل خسته را ، ای بی وفا، به عمق رویا می بری سر به صحرا میزنم ،چون فرهادی، دیوانه وار در دل کوه در ره عشق…

بعد از مرگم مرا میان موریانه ها دفن مکنید از درد و تیغ وحشت هراسانم. مرا،میان ماهیان دریا رها سازید…. تا در آن سوی اقیانوس ها پرواز کنم… مرا با گرگ خیالباف افکارم در ساحل واژگان طوفان زده که همچون…

تکه های خاطرات ناخواسته ی فرداها و …. میدان مین گذاری شده ی دیروزها را میان هزاران خمپاره و شبنم های خفته در صبح رویایی در انقلابی از حس نفرت پشتِ میله های زندانِ سینه ام حبس میکنم…. اینک ایستاده…