دکلمه سیم گیتار



در گرگ و میش مبهم روزگار پنجره ها بسته است روزنه ای نیست! تلفن خاموش. در درازای این شبهای مرموز صدای آوازت به گوش نمی رسد…! می خواهم…..آری می خواهم بر گیتارت تارهایی باشم تا با انگشتانت بر تن عریان…

نگاه ها سرد حال آدم ها بد حرف ها پر از کنایه خنجر ها نگین انگشت ها نفرت سلطان قلب ها عشق بازیچه زمانه آتش محبت خاکستر زمستان بی رحم حکمران دنیا شده…

صدای تیک تاک ساعت کنج دیوار صدای آژیر ماشین حمل بیمار صدای نفس آدمهای در حین کار صدای جنگ و خونریزی صدای مرگ خاموش انسان ها… اینچنین ثانیه ها در حال گذرند اینچنین تاریخ در حال گذر است اینچنین قلب…

با تلخ ترین نت های دنیا می نوازم موسیقی دنیا را دیروز بی خداحافظی رفتی دلم هزار پاره شد هر پاره هزار ذره شد باران با تمام شدتش میبارد تا هوای بارانی چشمهایم را بپوشاند بارانی که از باریدنش نفرت…

جای عکست در قاب چوبی خالیست شبی برایم غزلی ناب سرودی از سکوت مرگبار ،کابوس ها از درد عشق و فراق یار سرودی برایم گله کردی بر این خسته راه گله از انسانیت …. کاخ ویران شده آرزوهایت را قدم…

باختم تمام زندگیم را آهسته به سوی خزان می رود روزی که برگ های زرد شده ی درختان عمرم زیر قدم های بی رحم سرنوشت،خش خش صدا میدهد ترسم از روزی است که تمام گل های باغچه عمرم پژمرده شوند…

و اکنون ایستاده در سیاه ترین نقطه ی وجودی انسان بر لبه ی پرتگاه کوه زندگی ام سر تا سر پر از پوچی هوای سردش تک تک استخوان هایم را می لرزاند دست هایم سست… زبانم قفل… راه گریزی…

خدایا این بود خلقتت این بود ان فرشته بی بال که به خود می بالیدی این بود آن انسان پاک و بی گناه که روح خود را در ان دمیدی؟ دیدی چه بر سر آوردند اکنون غرق در منجلاب گناه…

چنین نوشت سرنوشت داستان دل های خسته را مرا غرق دریای پر تلاطم وجودت تو را غرق زلف سیاه یار دگر مرا مست جادوی خنده هایت تو را اسیر عشق گذشته من دلواپس جام های خالی از عشق تو مست…