خاطرات پاییز

اولین سکانس پاییز آخرین خزان امید همراه رنگهای زرد و قرمزش شروع میشود. اولین خاطره جنگیدن با گذشته با میدان مین گذاری شده ی خاطرات شروع به نمایش میشود. تمام ناتمامم چشم به راه ترانه هایست که در گلوی هزار…

اولین سکانس پاییز آخرین خزان امید همراه رنگهای زرد و قرمزش شروع میشود. اولین خاطره جنگیدن با گذشته با میدان مین گذاری شده ی خاطرات شروع به نمایش میشود. تمام ناتمامم چشم به راه ترانه هایست که در گلوی هزار…

به عشق گفتم برگردد… به ابر گفتم ببارد بر زخمهای عفونی یمان. به دریا گفتم تو بر ساحل بوسه زن تا عشق…در آفاق شب ظهور کند و قلمم تحریر کند آخرین بوسه ها بر کاغذ را که در برگریزان غزلهایش…

سیزدهم اکتبر سال ۱۹۸۸ در ساعت دو بعد از ظهر دختری چشم به جهان گشود که نامش را آنا نهادند . در جهانی که از دردهای میگرنی اش بخود می پیچید آنا حاصلِ بالا آورده ی دردی بود بی درمان.گویی…

سوخته جان را از آتش نترسانید که از امواج سهمگین گذشته است از سرب داغ روزگار و مهر آتشین نترسانید که خود سوخته آتش جهنم است از هفت دولت آزاد اما در بند. سیل روان اشک های فرو خورده است…

حکایت زندگی حکایت جالبیست .ای کاش کودک می ماندیم، در آن دنیای رنگین.نوشتن به ما آموختند، اما با مدادی سیاه، همچون سیاهی روزگار. نوشتیم گفتند:اگر اشتباه کردید پاک میشود، پاکش کردیم بزرگتر شدیم زندگی بی رحم تر گشت خودکار را…

استخوان هایم درد میکنند،قلب سر خورده ام میسوزد در آتشی سوزان و افکارم چون امواج دریایی عصیان میکند.شبیه آیینه ای در تاریکی شکستم هزار پاره گشتم….تولدم اشتباهی بیش نبوده ،زاده شبی شوم حاصل عشقبازی دو عاشق و اکنون در دنیایی…

زندگی دروغ محضی است که در آغوش حقیقت تلخ غبطه میخورد و بر لبانش بوسه میزند، معجون مرگ متولد میشود .هر ثانیه چون زهری درون رگهایمان تزریق میشود و تک تک سلول هایمان را آلوده میکند.. گاه برای ماندن باید…

نه آن غزال زخم خورده در بیابانم نه آن قاصدک گم کرده راه و نالانم آن مهتاب رنگ پریده در آغوش آسمانم که بر کاروان دلتنگی مینوازد نت های سکوت را بر در میخانه نشسته گرفتار هزاران اسرارم همچون پاییزی…

ثانیه ها بر شنزارهای داغ ایام می لرزند و بر گودال گرگرفته تاریخ فرو می ریزند. نگاه گیتی بر زبان سکوت جاری میشود و سرگذشت هایی را که پشت میله های قفس دلتنگی زیر اکسیژن بی عدالتی حبس کرده را…

همچون خرابه ای میان جنگهای بشریت در دورترین نقطه از خود نشسته ام و به جهان پیرامون مینگرم،از چشمانم خون به جای اشک سرازیر میشود،که چگونه انسان ها می توانند یکدیگر را زیر سیلی محکم کلمات له کنند و در…