زمین

زمینی به شدت سپید سپیدی به شدت سیاه. زمینی که آبستن از زندگیست در میان بی تفاوتی های سرد سایه ها درد را می زاید و در پیشانی دردها از عشق می گوید از حلقه ی شوم سرنوشت که بر…

زمینی به شدت سپید سپیدی به شدت سیاه. زمینی که آبستن از زندگیست در میان بی تفاوتی های سرد سایه ها درد را می زاید و در پیشانی دردها از عشق می گوید از حلقه ی شوم سرنوشت که بر…

دست هایمان را قطع کردند همانند شاخه های درختان عریان درپاییز نمیتوانم تو را در آغوش بگیرم. قلبهایمان را سوزاندند و هر لحظه خنجر درد را تا مغز استخوانمان فرو بردند آه کشیدیم رویاهای آبی رنگمان را از میان بافت…

میان شلوغی رویاها گرفتار واژه های نفتی و غبار آلودیست که مصدق تک تک کلمات خیس خورده اش می باشد افکارش مانند کاغذهای چروکیده اش دنیاییست بدون چتر.. دنیایی که حقیقت در سکوتی نهفته است و خود را زیر آوار…

زندگی همچون توپی است که بر زمین گل آلود سرنوشت گردش کنان به بی انتهای زمان در حال حرکت است گاه به سوی شمال آرزوها گاه به جنوب سرد تنهایی. در میان این راه پر از گناه ثانیه ها همچون…

درغروبی بی بازگشت همچون کلمات رنگ باخته ی چرک نویسها، در آسمان غم آلود نورهای کور کننده ی تاریکی در روشنایی روز محو می گردد. بی صدا در هیاهویی از زمان در راستای چهارراه روزگار ستون فقرات گذشته از سنگینی…

درزمانه ی بی نام قرنها دیدم بی وفای خویش را شکستم سکوت واژه ها و گرفتم شفای خویش را جای پایش در محراب آسمان گشته گلباران در این غربت قلبها می جویم ز او هوای خویش را

ناگاه در او دیدم روح شکسته و نوشته های خویش را رفتم و در عالمی گنگ فریاد زدم گفته های خویش را در تیر بارانی از حروف غم زده در حضورت غرق گشتم من در قاب اشعارم دیدم رخسارت در…

صدایت دفن در میان خروارها خاک سینه ات مملو از خون و درد وجودت آکنده از وسعت زخمها… نماد کامل انسانیتی ایستا ه در جبهه ایثار از جانت گذشتی جام مرگ را نوشیدی عشق را معنا کردی نفست را حبس…

نوری در خیابان صدای امواج بی سرو سامان زندگی. در باغ وحش عصیانگر روزگار لحظه ی نبرد سایه های در به در در غبار بلورین سرگیجه های ممتد ابلیس را ملاقات میکند. حالت تهوع نفرت انگیز نیمه شب انسانیت را…

درشب توهم خاطره ها،حال من پریشان است لحظه ی سقوط آرزوها، افکارم سرگردان است شرح حالم چون دیوانه ای حزن آلود اسیر زمان بی حس و خشم آگین همچون ابری غران است