توهم

درشب توهم خاطره ها،حال من پریشان است لحظه ی سقوط آرزوها، افکارم سرگردان است شرح حالم چون دیوانه ای حزن آلود اسیر زمان بی حس و خشم آگین همچون ابری غران است

درشب توهم خاطره ها،حال من پریشان است لحظه ی سقوط آرزوها، افکارم سرگردان است شرح حالم چون دیوانه ای حزن آلود اسیر زمان بی حس و خشم آگین همچون ابری غران است

در این پاییز بی بهار زندگی غزل چشمانت دروغترین،حقیقت بود شاعر بی شهر قصه عشق میان زندان کوچه ها حرمت بغض را میشکند… در بازار خودسوزی ترانه های خط خورده فصل تازه ملودی درد نواخته میشود. زنی بیگانه شناور در…

چشم های بارانی و پر انتظارم مال تو شمشیر جنایت واحساس آتشبارم مال تو در آن راه پر از شهوت آمیخته به عشق حس نفرت و لحظه های اندوهبارم مال تو

واژه های پوسیده ی افکارم مال تو موج حماقت روح خسته ام مال تو عشق ما خراب آباد روزهای سرد تنهایی تقدیر گره خورده ی روزگارم مال تو

تمام پنجزه های عالم را به رویت میگشایم تا نور مقدس چشمانت لبخند پر مهرت گرمی دستانت را حس کنم. تو…فرشته بی بال خلقتی نمای قدرت و ایثاری همچون نوری در صحرای نومید زندگانی. میان ضربه های سهمگین روزگار زیر…


عجب دردیست…. دنیا دیوانه ایست که چون سیگاری ذره ذره احساسمان را میکشد و در آخر زیر خروارها خاک دفنمان میکند….

تا کرانه های عشقت بی پروا،پرواز خواهم کرد در کنار معبد مقدس آرزوهایمان میان خوابی از جنس بیداری بوسه های سرد اطلسی را بر گونه هایت خواهم نشاند… باور کن…میراث دار هزاران دردم. در لحظه ی هم آغوشی لبانم با…

هجاهای به هم زنجیر شده ی کلماتم در اسارت آهنگ چشمانت هارمونی از اشعار کلاسیک و سپید را قلم می زند شیره ی قافیه را میکشد و من بی اختیار در جوششی از موسیقی نت های به هم پیوسته قصه…

در گریزم از تعقیب روزگار سرگردان که همچون جلادی طناب های آتشین در دستش سلاخی میکند سرنوشت ها را.. باران داغی از چشمهایم سرازیر میشوند کوران های عمیق درد مرا در خود غرق میکنند سکوت شرم آوری حکم فرماست ناگهان…