قطره باران

شدی آن قطره ی باران که در آسمان بی مرز…در قلب ابرها بر گلهای زرد و قرمز باریدی بر دیوانه ترین عاقل این شهر…. شبنم شدی آن زمان که رویای گلها را میبیند! …لحظه ای که عطر شکوفه های یاس…

پیاله ی آتشین

آن راوی گریز پای کوچه باغم که قصه ی گل سرخ پژمرده و عقاب اوج گرفته ی عشق را در قله های مه آلود نفس میکشم. صدایم را گم کرده ام همچون صدای قناری آشفته در کنج قفس که دنیا…

کاروان عشق

از حکایت یاران رفته زندان نفس گیر حسرت و اشکهای کبود ریخته بر بنفشه های فسرده از آتشکده ی خاموش رویا خسته ام… در بی کرانگی افق ها به یاد عطر کاروان های عاشق به دنبال ستاره ی نگاهت میان…

سرزمین ویران شده

شما را میشناسم. زنان و مردان سرزمین به یغما رفته ام را به رنگ منشورهای رنگ باخته و کودکان رها شده از وحشت زنجیرها … شما غنچه های نو شکفته و معماران صلح و آزادی اما…تباه شده در زمستانی گرگرفته……

آسمان دل

گاه هوای دلم چنان ابریست که اشکهایم بارانی اسیدیست جان جهان بی قلب غرق اندوه عمر کبوتران در بند اجباریست

فصول زندگی

زندگی در بستر زمان در حال گذر است همچون فصلها جاودان و آکنده از عطرهای تلخ و شیرین. در بهارش جشن تولد شکوفه ها همراه با گریه ها و خنده ها … تابستانش همچون خورشید گرم و سوزان فصل عهد…

عشق و نومیدی

نومیدی بال ندارد عشق چهره ندارد هر دو زبانی بر بیان ندارند، هر دو نگاهی به بی نهایت دارند. عشق…تمامیت هستی نومیدی،عریانی حقیقت. فتیله های واژه بوسه میزنندبر بوسه های سایه ی بی ریشه ی شب. جایی که در بیداری…

زمستان آتشین

به آسمان نیلی بنگر به اشکهایی که بر گلها شبنم میشوند به سفیدی برف بنگر که چگونه بر برگهای خشکیده پاییز آوار میشوند و ….بنگر که چگونه با پایان خزان زمستان آتشین گلوله های کوچکش را بر بهار شادمانی فرو…

مرگ واژه

بامداد رفت و روز،در آغوش شب چشم گشود. رود در بستر دریا آرمید و آینه… چین و چروک روزگار را نمایان ساخت و در آن لحظه که نجابت کلمه با زبان انسانی به متروکه ای از هوس ها تبدیل گشت…

قمار زندگی

در بازی شطرنج سرنوشت در قمار پلید روزگار کدامین مهره را اشتباه برداشته ام کدامین سرباز سرگشته تیر خلاص بی وفایی را بسویم شلیک کرده که امروز به جای گلهای زرد و قرمز کاکتوس بیابان نصیبم شده…

logo-samandehi